تپش قلب، عرق کردن دستها، بغضی که در گلو گیر کرده و ترسی فلجکننده از روبهرو شدن با پدر و مادر. اینها احساسات آشنای نوجوانی
«از شنبه شروع میکنم!»، «فقط 5 دقیقه دیگر میخوابم!»، «از فردا روزی 3 ساعت درس میخوانم!». این جملات برایتان آشنا نیست؟ دوره متوسطه اول (سنین
«بچه من خیلی باهوش است، فقط تمرکز ندارد!»، این جملهای است که احتمالاً بارها از زبان پدر و مادرها در جلسات اولیا و مربیان شنیدهاید
احتمالاً این صحنه برای شما هم به شدت آشناست: وارد اتاق فرزندتان میشوید و میبینید که روی تخت مچاله شده، نور صفحه نمایش صورتش را
احتمالاً همه ما اولین روزهای ورود به مقطع متوسطه اول (همان راهنماییِ قدیم) را یادمان هست. روزهایی که در حیاط بزرگ مدرسه قدم میزدیم، به
«باز هم حوله خیسش را انداخته روی تخت!»، «تا ده بار نگویم، سراغ مشقهایش نمیرود!»، «انگار نه انگار که فردا امتحان دارد، من بیشتر از
«باز هم وقت کم آوردم!»، «اصلاً نمیرسم هم تمرینهای ریاضی را حل کنم هم برای پرسش علوم آماده شوم»، «پس من کی وقت کنم استراحت
بوی نان تازه، صدای همزدن چای شیرین و سفرهای که پهن شده است، اینها تصاویر نوستالژیک صبحهای زود است. اما بیایید روراست باشیم، صبحهای خانههای
تصویر آشنایی است، صدای زنگ ساعت بلند میشود، نور خورشید از لای پردهها به داخل اتاق میتابد، اما فرزند نوجوان شما پتو را روی سرش
احتمالاً شما هم این حس را تجربه کردهاید، شب قبل از امتحان است، کتاب را جلوی خودتان باز کردهاید، اما کلمات روی کاغذ میرقصند و